تبليغاتX
شه بیت قصیده جوانی
شه بیت قصیده جوانی

آنشرلی هم نشدیم یکی بیاد ازمون بپرسه :

آنه!

تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟

 

 

نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط آفاق| |

 

دیدی محدثه؟؟
دیدی؟
دیدی زندگی از همه انتقام میگیره؟؟؟؟؟
یادت هست چیا میگفتی؟؟
یادته؟؟؟
از کدوم خدا الان حرف میزنی؟
همون خدایی که به کاملترین دینش گفتی الهی نیست؟؟
همون خدایی که به بزرگترین پیامبرش گفتی ساده لوح؟؟
از کدوم دین حرف میزنی؟؟
همونی که سر کلاس تاریخ تحلیلی صد بار گفتی میخوام عوضش کنم به مسیحیت؟؟؟
خب!
خدا این فرصتو بهت داد!
چرا برگشتی؟؟
فکر این روزا رو نمیکردی ؟ نه محدثه؟؟
به خوابم نمیدیدی یه روز اینقدر مستاصل بشی!!هان!!!

می دونستم محدثه!
میدونستم
زندگی از همه انتقام میگیره...

اینا رو خیلی وقت پیش، اون روزا که هر چی تو دستات بود داشتی میکردی باید میفهمیدی!!!
گاهی واسه فهمیدین خیلی دیره، خیلی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ....

ولی امیدوارم خدا آگاهات کنه!
امیدورام این قضیه باعث آگاهی روحت!!!!!!!!!!! بشه.
امیدوارممممممممممم

نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت 2:35 قبل از ظهر توسط آفاق| |


وقتي که رفتي نديدي ، دنيا خراب شد رو سرم
 
هيچکس نبود که دستاشو ، بکشه رو چشمه ترم
 
هرکي اومد تو زندگيم ، يه روز دو روزي موند و رف
 
گذاشتن رفتن همشون ، سوزوندنم با کلي حرف
 
يه رفيقه تازه دارم ، بدون که اسمه اون غمه
 
حتي همش با هم باشيم ، بازم براي اون کمه
 
برو که برگشتنه تو ، دردي دوا نمي کنه
 
اومدنت غم و ازم ، ديگه جدا نمي کنه
 
کاش معرفت تو وجودت ، حتي يکم پيدا مي شد
 
کاش قصمون فقط يه بار ، مثل توي شعرا مي شد
 
تنهايي عادتم شده ، برو به فکر من نباش
 
معرفت و نشون دادي ، دلت يکم مرام نداش

 

 

خیلی آرزو دارم همه این لحظه ها رو تو هم تجربه کنی م.ر

خیلی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

 

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط آفاق| |

 

 

      یادت اون روز برفی

      وسط فصل زمستون

      تو پریدی پشت شیشه

      من زدم از خونه بیرون

      یادت اشاره کردی

      آدمک برفی بسازم

      واسه ساختنش رو برفا

      هرچی که دارم ببازم

      گوله گوله برف سرد و

      روی همدیگه می چیدم

      شاد و خندان بودم انگار

      که به آرزوم رسیدم

      رو پیشونیش با یه پولک

      یه خال هندو گذاشتم

      واسه چشماش دو تا الماس

      جای پوس گردو گذاشتم

      رو سینش با شاخه یاس

      یه گلوبند و کشیدم

      روی لبهاش با اجازت

      طرح لبخند رو کشیدم

      یادم با نگرونی

      تو یه ها کردی رو شیشه

      دزدکی برام نوشتی

      تکلیف قلبش چی میشه

      شرم گرم لحظه ها رو

      توی اون سرما چشیدم

      سرخیش رو پوست سرد

      آدمک برفی کشیدم

      قلبم رو دادم نگفتم

      تن اون از جنس برفه

      عاشقونه فکر میکردم

      نمیگفتم نمی صرفه

      ولی فصل آشنایی

      زود گذر بود و گریزون

      شما از اون خونه رفتین

      آخر همون زمستون

      رفتی و قصه اون روز

      واسه من مثل یه خواب شد

      از تب گرم جدایی

      آدمک برفی هم آب شد

      کاشکی میشد که دوباره

      روبروت یه جا بشینم

      یا که رد پات رو برف

      توی کوچمون ببینم

      کاشکی میشد توی دنیا

      هیچ کسی تنها نباشه

      عمر آدم برفی هامون

      امروز و فردا نباشه

      قول میدم تا آخر عمر

      دیگه قلبم رو نبازم

      بعد تو تا آخر عمر

      آدمک برفی نسازم ....

 

 

گریه نمی کنم...

نه...

دیگه نه...

اما ...

تو رو خدا! کاری رو که با من کردی با هیچ کس دیگه نکن...

بدترین درد اینه که بفهمی یکی بود ولی حالا نیست

هنوزم اون روزا یادم میاد

هنوزم طعم تلخشو یادمه م.ر

هنوووووووووووزم

نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط آفاق| |

 
اي كاش خیلی زودتر ياد ميگرفتم اگر در رابطه اي "حرمتم " زير سوال رفت براي هميشه با آن رابطه خداحافظي کنم و به طور احمقانه اي منتظر معجزه نمانم..
نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط آفاق| |

کاش وقتای تنهایی یکی از تو سایه می اومد و مثل پسرخاله میگفت: نون بگیرم؟ نفت بیارم؟ دلت گرفته؟ ... ... میگفتم آره... بعد فقط میشست کنارمُ سکوت میکرد... میگفت به درک که رفته ... من هم مثل کلاه قرمزی سرمُ میذاشتم رو زانوش... همین،

 

 

البته این چون قشنگ بود گذاشتم ، حرف دل نیست

نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط آفاق| |

هیچی بدتر از این نیست که کلی بخونی ، بعد استاد بووووووووووووووووووووف بره نه از کتاب بده ، نه از جزوه اش، که از سوالای وحشتناکی که به عنوان نمره ارفاقی داده بود تو طول ترم روش کار کنیم

الهی خدا نگذره ازین جور استادای بووووووووووق

نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط آفاق| |

 دانشجویان عزیز !

به لحظات ملکوتی "غلط کردم، از ترم بعد می خونم" نزدیک می شویم

نوشته شده در شنبه 17 دی1390ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط آفاق| |

هیچوقت فکر نمی کردم از یه رابطه مزخرف بیرون اومدن، همچین حس آرامشی رو به آدم بده

دارم بال در میارم

:D

/:D\

/:D\

نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط آفاق| |


"دلتنگي"
فقط يک اسم مستعار است
براي تمام حس هايي که
اسمشان را نمي دانيم
و هر کدامشان براي خود يک دلتنگي ند ...
نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط آفاق| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ